|
مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید رادر
دفتر نقاشیش سیاه کشیدتا پدر کارگرش را زیر آفتاب نسوزاند + نوشته شده توسط صفورا در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت
17:50 |
شاید یه دل خوشی بود شاید هم نبود مهم این بود که دیگه نبود .
گاهی وقتا فکر می کردم همه دروغ می گن .تازه فهمیدم که فقط خودم دروغ گفتم.چه قدر سخت بود که باور کنم ولی کردم دیگه تموم شد .خودمم دارم تموم میشم . .دیگه می خوام خودم باشم . شاید هم دیگه نباشم . این اخرین نوشتم بود که بویی از تو داشت .
+ نوشته شده توسط صفورا در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 و ساعت
0:31 |
|
|