|
چشمانش ، ديگرتر ... از اين همه ، انگار ، فقط من ، چيزي نبودم ...
که من ، ديريست که ديگر ، تو را ، بنده نيستم
|
چشمانش ، ديگرتر ... از اين همه ، انگار ، فقط من ، چيزي نبودم ... که من ، ديريست که ديگر ، تو را ، بنده نيستم + نوشته شده توسط صفورا در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت
18:6 |
![]() آرزویم این است نتراورد اشکی در چشمان تو هرگز مگر از شوق
زیاد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه ی هر روز تو
عاشق باشی عاشق آن که تو را می خواهد و به لبخند تو از
خویش رها می گردد تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت
می خواه...
+ نوشته شده توسط صفورا در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت
18:5 |
آدما همش فکر میکنن دنیا در حال گفتن قصه اوناست اما دریغ از اینکه اینا همش یه واقعیت که گذشته و بر نمی گرد + نوشته شده توسط صفورا در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت
17:54 |
+ نوشته شده توسط صفورا در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت
16:1 |
ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بيشتر زنده نيست ياد
گرفتم که عشق يعني فاصله و فاصله يعني دو خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عا شق تري ، تنهاتري + نوشته شده توسط صفورا در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت
15:14 |
ای خدا دلگیرم ازت ... ای زندگی سیرم ازت...
+ نوشته شده توسط صفورا در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت
21:45 |
غربت ديرينه ام را با تو قسمت ميكنم تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم .
+ نوشته شده توسط صفورا در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت
16:54 |
چقدر زمونه بي وفاست نمي
دونم خدا كجاست يكي بياد بهم بگه كجاي كارم اشتباست گاهي مي خوام داد بكشم اما صدام در نمياد بگم آخه خدا چرا دنيا به آخر نمي ياد...
+ نوشته شده توسط صفورا در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت
11:44 |
چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
ღღღღღღღღღღღ ღღღღღღღღღ عشقی نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه،عاشق نبودش امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه، تموم درو دیوار این خونه از عشق تو بی تابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره،داره از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم،همون كه فكرنمي كردي نمیره از پيشش، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش حيات خونه ی دل مي گه درختها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو طاقچه شده كار ش فراموشي . زده دل رو به بی راه ، ديگه بارون نمي باره اگر چه اين ابر سياه . تو كه نيستي توي خونه ، ديگه آشفته بازاريست . تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از رنگ ورو رفته ، این كوچه و خيابون ها. من گفتم و يارم گفت گفتيم و سفر كرديم.از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو به فراموشي ، چند روزه تو ميسپاري گفتم كه تو مي دوني، سرخاك تو مي ميرم ، ولي تا لحظه مردن دل از تو نميگيرم
ღ + نوشته شده توسط صفورا در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت
14:58 |
آدما از جنس برگند . گاهی سبزند ، گاهی پائیزن و زردند . زمستون
دیده نمیشن . تابستون سایبون سبزند. آدما خیلی قشنگن . حیف كه هر لحظه یه رنگند + نوشته شده توسط صفورا در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت
21:42 |
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد
+ نوشته شده توسط صفورا در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت
19:0 |
اگر همواره مانند گذشته بیندیشید، همیشه همان
چیزهایی را به دست میآورید که تا بحال کسب کرده
اید .( فاینمن)
+ نوشته شده توسط صفورا در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت
15:42 |
تو رفتی و با رفتنت هم دلمو سوزوندی هم جیگرمو ولی خوبه دوگانه سوزمون کردی
+ نوشته شده توسط صفورا در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت
22:33 |
!... روز اول شوخي شوخي جدي شد شوخي ترين جدي عمرم دوست داشتن تو بود و جدي ترين شوخي عمرم از دست دادن تو بود!
گل به گل سنگ به سنگ اینها یادگار تواند رفته و اینک هر سبزه و سنگ در تمام دشت ها سوگواران تواند در دلم ارزوی امدنت میمیرد .رفته ای و ایک ایا باز می گردی ؟؟؟چه تمنای محال گریه ام می گیرد .من گمان می کردم دوستی همچون سروی سبز است چهار فصلش همه و همه اراستگی است من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست .من چه می دانستم دل هر کس دل نیست دل من می سوزد که چرا قناری ها را پر بستند که پر پاک پرستو ها را بشکستند کبوتر ها را اه کبوتر ها را .... رفته ای اینک ایا باز می گردی چه تمنایی محال گریه ام میگیرد.
انکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم نهاد کاش در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نهند
::::::::::::::::::::::::::: تو رفته ای اینک ناراحتی ایم این باشد که چرا رفتی این است که چرا انگونه ناگهان غریب و سرد و رویایی!تو رو به غروب و من رو به تو تو پشت به من و من پشت به ارزوهای با تو بودن! تو می رفتی و مرا با خود میکشیدی من دست به دامان تو و تو دست به سوی خورشید ناگهان دستانم از تو جدا شد .به هر حال جدا شدیم تو از من و من از یک دنیا امید من اشک میریختم که برگردی تو می خندیدی به من که برگردم من می سوختم و تو می سوزاندی و من دیده به جاده ای دوخته بودم که به خورشید می رفت اغازش من بودم و پاییانش خورشید و تو رفتی تا با خورشید غروب کردی.
امشب تو شبیه یک پری خواهی شد منظومه ی عشق و دلبری خواهی شد یک عمر به پای تو نشستم افسوس تو عروس دیگری خواهی شد با رفتن تو به زندگی کردم پشت من ماندم و حلقه ی طنابی در مشت برف امد و پاییز فراموشت شد ان گریه ی لبریز فراموشت شد انگار نه انگار که ما به هم بودیم چه زود همه چیز فراموشت شد ::::::::::::::::::::::::::::: هنوز تقدیرم انتظارت است و هنوز دلم دل تنگ امیدی که امدنت را خبر می دهد چشمانم را به طلوعی بسته ام که غروبش اسمانیست که دلم بال و پر گیرد ::::::::::::::::::::::::::: هر چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی که بداند غم تنهایی و دل تنگی ما ::::::::::::::::::: قفسم را ز باغ سوی صحرا ببرید ترسم از سوز دلم چمن اتش گیرد ::::::::::::::::::: رفتی و غم تو بر دل من جای گرفت افرین بر غم تو کز تو وفادارتر است :::::::::::::::::: نبودی و پس از تو بهارم تو را کم داشت به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر...... همیشه بهترین باش /بهترین دوست اگه نیستی بهترین دشمن باش.غم خوار اگه نیستی لا عقل بزگترین غم باش هر چی هستی هر کجا هستی بهترین باش چون بهتری ها در ذهن میمانند پس در خاطرات بد هم بهترین باش. ::::::::::::::::::::::: بارش باران را یادوار سنگینی نامی به نام انتظار بنامیم . هر وقت که تنها میشوم با گریه یادت می کنم سخت است می دانم ولی یک روز عادت می کنم ::::::::::::::::::::::::::: ما چون دو دریچه روبه روی هم اگاه ز هر بگومگوی هم هر روز سلام پرسش و خنده هر روز قرار روز اینده اکنون یکی دل من شکسته و خسته است زیرا که یکی از دریچه ها بسته است ز سهر فسون ماه افسونگر نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد :::::::::::::::::::: من تمنا کردم که تو با من باشی و تو گفتی هرگز هرگز پاسخ سخت و درستت هر گز من را کشت :::::::::::::::::::::::
برخاست صدا از هرچه شکست دل چون شکند صدا هم نداد
می دانم که امشب می ایی با دلی که خش خش پاییز را با نگاهی سبز میبلعد و غرور بغضم میشکند ...کسوف دلم خسوف دلم برو برو برو که کناه من زود باوری چشمانم بود .......... سیه چشمی به کار عشق استاد به من درس محبت میداد مرا از یاد برد اخر ولی من به جز او عالمی را بردم از یاد!!!! ......... به زمین میزنی و میشکنی عاقبت شیشه ی امیدی را سخت و مغرور میسازی وسرد در دلی اتشی جاوید را دیدمت وای چه دیداری وای این چه دیدار دل ازاری بود بی گمان برده ای از یاد ان همه عهد که مرا با تو سر کاری بود می تپد قلبم و با هر تپشی قصه عشق تو را می گوید ترسم این عشق سرانجام مرا بکشد تا سراپرده ی خاکککک :::::::::::: غمم غم بی غمخوار غمم غم غمم هم صحبت و همراز و همدم غمت مهله که من تنها نشینم مریزا بارک الله مرحبا غم ::::::::::::::::::::::::::::::: اگر زندگی است مرگ برای چه؟ اگر دوستی هست تنفر برای چه؟ اگر عشق است جدایی برای چه؟ اگر تو نباشی من برای چه؟؟؟؟؟؟ ::::::::::::::::::::::::: امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که از پا افتاده ام چرا :::: وعده داده وقت جان دادن به بالینم بیایی جانم از هجرت به لب امد نمی آیی؟؟؟بمیرم :::::::::::::::: به مردن راضیم پیشم نمیاید اجل بخت بد بین کز اجل هم ناز باید می کشید ::::::::::::::
ان زمان که تابوت مرا به اغوش میکشند تنها تو به تابوتم نگاه کن اما هرگز اشک نریز .ان زمان که مرا در گور خاموشی نهادند و خاک سرد فراموشی به رویم ریختند .ان زمان که همه رفتند ::::::::::::::::::: لحظه ای تنهابرو کنار گورم بنگر و اخرین وعده هایت را دوباره برایم تداعی کن بگو چشمانم را باز بگزارند تا همه بدانند که تمام عمرم را چشم به راه بودم بگو روی قبرم را چیزی ننگارند و ننویسند خواهم که به زودی زود از یاد ها بروم .... :::::::::::::::::::::::: خواهم که به زیر قدمت زار بمیرم هرچند کنی زنده دگر بار بیرم من طاقت نادیدن تو ندارم مپسند که در حسرت دیدار تو بمیرم :::::::::::::::::::::::::: غربت را نباید در شهر غریب جست و جو کنند همین که عزیزت نگاهش را به دیگری دوخت غربت را به چشم خواهی دید ؟؟؟؟؟؟؟ سعی بسیار نمودم که کنم همرهیت راه من از تو جدا بود نمی دانستم+ نوشته شده توسط صفورا در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت
22:1 |
|
|