کنکور دارم نمی تونم بیام دوستان شرمنده
واسم دعا کنین
|
سلام سلام
کنکور دارم نمی تونم بیام دوستان شرمنده واسم دعا کنین
+ نوشته شده توسط صفورا در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت
17:53 |
بزن بارون که دلگیرم دارم از غصه میمیرم
بزن بارون که دلگیرم دیگه آروم نمی گیرم
+ نوشته شده توسط صفورا در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت
5:30 |
وبعد از رفتنت..
+ نوشته شده توسط صفورا در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت
5:27 |
مرگ من نزدیک است باور کن لحظه ی سخت نبودن بسیار نزدیک است باور کن
هیچ کس شعر زیبای زمان را نتوان ریخت برون مشت ها بود نشان خروار و نهایت شبهی بود که من می دیدم عینکی باید داشت عینکی تا ابدیت تا عقل و نه دل و دل از باغچه باید به برون کرد سریع که مبادا اندکی جهل کند یک احساس من سپیدار بلندی بودم سایه ام برگ و تمام هستی ام مال کسی بود روزی من به یک زیر نگاهش جان به جان دادم و او باز مرا خوب ندید حال چند تکه ی بی ارزش چوبی هستم چند تکه که به دیده زشت است ارزان است در عمل این ها نیست من به تاراج تمام لحظه های آبی احساسم مدیونم و زمانی که جهان در گرو مشت من است می خندم و بلند خواهم گفت این فقط ذره ای از شعله ی چند تکه ی چوب زشت است سپیدار بلندی بودم ... حال تنها شعله و آتش و دردم همین + نوشته شده توسط صفورا در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت
5:24 |
پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت... بیچاره از این عشق سوختن آموخت... فرق من و پروانه در این است... پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت... ------------------------------ بهترین ترانه رو من از چشمای تو می سازم... تو قمار زندگیمون تو نباشی من میبازم... با تو من مالک دنیام... بی خیال غربت غم بی خیال نور فردام... ------------------------------ کاش هرگز در محبت شک نبود... تک سوار مهربانی تک نبود... کاش بر لوحی که بر جان دل است... واله تلخ خیانت هک نبود... ------------------------------ مثل آسمون که امیدش چند تا ستارست... دیدن برق نگاهت واسه من عمر دوبارست... + نوشته شده توسط صفورا در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت
5:20 |
مه رو پاك كرده بودم
+ نوشته شده توسط صفورا در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت
21:29 |
ديدار اخر تو كه نمي خواي با من بموني با من بخوني تو كه كه نمي خواي اينجا بموني اما مي توني اين دم اخر براي رفتن از پيش چشمات يه كاري كن تا با من نمونه ياد اون نگات ياد اون نگات! ديدار اخر با من مني كن دست خودم نيست من نمي تونم از تو چشمات راه گذر نيست را گذر نيست ديدار اخر دوباره بشكن همون دلي رو كه خيلي وقته نداره اينجا جز تو كسي رو جز تو كسي رو ديدار اخر نذار دوباره به پات بيوفتم تو چاره اي كن از اينجا برم يادت نيوفتم يادت نيوفتم تو كه نمي خواي با من بموني با من بخوني تو كه نمي خواي اين جا بموني اما مي توني اين دم اخر براي رفتن از پيش چشمات يه كاري كن تا با من نمونه ياد اون نگات ياد اون نگات ياد اون نگات ؟ ؟ ؟ + نوشته شده توسط صفورا در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت
21:28 |
وای باران باران شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
اسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای باران باران پر مرغان نگاهم را باران شست + نوشته شده توسط صفورا در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت
19:17 |
|
|